دیگـری این همه بیـداد به عاشـق نكنــد
قصـــد آزردن یـاران مـوافـــق نـكنـــد
مدتی شـد كــه در آزارم و می دانــی تو
به كمنــد تـو گـرفتـارم و می دانــی تو
از غم عشـق تــو بیمارم و می دانــی تو
داغ عشق تو به جـان دارم و می دانــی تو
خـون دل از مژه می بارم و می دانــی تو
از بـرای تـو چنیـن زارم و می دانــی تو
از زبــان تـو حـدیثــی نشنـودم هرگــز
از تــو شرمنــده یك حـرف نبـودم هرگــز
مكـن آن نـو ع كـه آزرده شــوم از خویــت
دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كویــت
گوشه ای گیــرم و من بعد نیایـم من سویــت
نكنـــم بــار دگــر یـاد قد دل جویــت
دیــده پـوشــم زتمـاشــای رخ نیكویــت
سخنـی گویــم و شرمنـده شــوم از رویــت
بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خویــش
ورنه بسیار پشیمـان شوی از كـرده خویــش
چند صبــح آیـم از خــاك درت شــام روم
از سـر كـوی تو خـود كـام به نـاكـــام روم
صـد دعــا گـویـم آزرده به دشنــام روم
از پی ات آیـم و بــا مـن نشــوی رام روم
دور دور از تـو من تیـره سرانجــام روم
نبود زهـره كه همـراه تـو یـك گــام روم
كس چرا این همه سنگین دل بد خـو باشــد
جان مـن ایـن روشی نیسـت كه نیكـو باشــد
از چه با من نشوی یـار چـه می پرهیــزی
یـار شــو بـا من بیمـار چـه می پرهیـزی
چیسـت مانــع زمـن زار چـه می پرهیــزی
بگشــای لــعل شكـر بـار چـه می پرهیـزی
حرف زن ای بت خونخـوار چـه می پرهیــزی
نه حدیثــی كنـی اظهار چـه می پرهیـزی
كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن
کین بر ابرو زن و یك بار به ما حرف نـزن
درد مــن كشتــه شمشیــر بلا می دانـــد
ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا می دانــد
مسكنــم ساكــن صحــرای فنا می دانـــد
همــه كس حـال من بی سر و پـا می دانــد
پاك بـازم همه كس طور مرا می دانـــد
عاشقـی همچـو من نیست خـدا می دانــد
چاره من كـن مگــزار كه بیچــاره شــوم
سـر خـود گیـرم از كـوی تـو آواره شــوم
از سر كـوی تو با دیـــده تر خواهم رفت
چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
تا نظر می كنی از پیش نظـــر خواهم رفت
گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
نه كه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت
چنــد در كـوی تو با خـاك برابـر باشـم
چنــد پامـال جفــای تـو ستمگــر باشــم
چند پیش تو به قدر از هـمه كمتــر باشـم
از تو چند ای بـت بد كیـش مكـدر باشــم
می روم می روم تا به سجود بت دیگر باشـم
باز اگر سجـده كنـم پیش تو كافـر باشــم
خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــی
طاقتـم نیسـت از ایـن بیـش تحمـل تا كـی
سبزه دامــن نسریــن تو را بنـده شــوم
ابتــدای خــط مشكیـن تو را بنـده شــوم
کین بر ابرو زن كیـن تو را بنـده شــوم
گره بر ابروی پر چیـن تو را بنـده شــوم
حرف ناگفتــن تمكیـن تو را بنـده شــوم
طــرز مهجویــی آییـن تو را بنـده شــوم
بالله زكه این قاعــده اندوختــه ای
كیسـت استـاد تو این را زكـه آموختـه ای
این همه جور كه من از پـی هم می بینــم
زود خـود را به سـر كـوی عـدم می بینــم
دیگران راحت و من این همه غم می بینــم
همه كـس خـــرم و من درد و الم می بینــم
لطــف بسیـار طمع دارم و كـم می بینــم
هستـــم آزرده بـسیـــار ستـم می بینــم
خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگیــر
حـــرف آزرده درشـتانه و خـرده مگیــر
آنچنـان باش كه من از تو شكایـت نكنــم
از تو قطــع طمــع لطـف و عنایـت نكنــم
پیــش مــردم زجفــای تو حكایـت نكنــم
همــه جـا قصـــه درد تـو روایـت نكنــم
دیگر این قصــه بـی حد و نهایـت نكنــم
خویــش را شهـره هر شهـر و ولایـت نكنــم
خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهـل است
سوی تـو گوشـه چشمـی ز تو راهی سهـل اسـت