تبلیغات
یادداشت های زیبای من

یادداشت های زیبای من

پست ثابت

ازم خواست جمله ای رو کاغذ واسش بنویسم من هم نمیدونم چرا اما اینو نوشتم :

روزگارا ...! 

تو اگر سخت به من میگیری ، با خبر باش كه پژمردن من آسان نیست . گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند ، لیك باور دارم دلخوشی ها كم نیست... . !!

رؤیای من ، چه تحصیل در بهترین دانشگاه‌های دنیا باشد یا راندن یک بوگاتی ویرون 16.4 در سواحل بورا بورا یا حتی تغییر دنیا و تبدیل آن به‌ مکانی بهتر برای زندگی ، فقط باید آن را باور داشته باشم و از نگاه‌ها، افکار و لبخندهای معنادار دیگران نهراسم و تا می‌توانم برای رسیدن به خواسته‌هایم تلاش کنم. در حقیقت ، اهمیتی ندارد که دیگران درباره من ، باورهایم ، آرزوها و رؤیاهایم چه فکری دارند ، تنها موضوعی که اهمیت دارد آن است که برای تحقق آینده‌ای که دوستش دارم، جسور باشم و بی‌پروا . کاری که تمام انسان‌های موفق در زندگی خود ، هر لحظه و هر آن به آن اشتغال دارند

همین!


توجه!!!

این پست ثابت است و همیشه در اول مطالب دیگر قرار میگیرد و مطالب تازه بعد از این پست قرار میگیرند.

                                                                                            باتشکر از حضور سبزتان
                                                                                                       



+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 09:41 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


مطلب رمز دار : تولــــــــــــدت مبارکــــــــــــــ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 09:04 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببردخانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 09:14 ب.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری


+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 01:29 ب.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


دریا باش

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بودند

روی ساحل نوشت: دریا دزد کفش های من

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه نوشت:

دریا سخاوتمندترین سفره هستی

موج آمد و جملات را با خود شست

تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که:

برداشت های دیگران در مورد خودت را

در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی



+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391 ساعت 05:30 ب.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


غزل طنز حافظ

نیمه شب پریشب؟ گشتم دچار کابوس 

دیدم به خواب حافظ ؟ توی صف اتوبوس 

گفتم : سلام حافظ گفتا: علیک جانم 

گفتم : کجا می روی؟ گفت: ولله خود ندانم 

گفتم : بگیر فالی  گفتا: نمانده حالی 

گفتم : چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی 

گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟ 

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری 

گفتم : ز دولت عشق  گفتا که کودتا شد 

گفتم : رقیب تو ؟ گفت: الحمد کله پا شد 

گفتم : کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی ؟ 

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی 

گفتم : بگو ز خالش آن خال آتش افروز 

گفتا : عمل نموده  دیروز یا پریروز 

گفتم : بگو ز مویش گفتا :که مش نموده 

گفتم : بگو ز یارش: گفتا ولش نموده 

گفتم : چرا ؟چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ 

گفتا : شدید گشته  معتاد گرد و افیون 

گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش؟ 

گفتا : خریده قسطی  تلویزیون به جایش 

گفتم : بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟ 

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره 

گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل 

گفتا : که دست خود را بردار از سر دل 

گفتم : ز ساربان گو  با کاروان غم ها 

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا 

گفتم : بگو ز محمل یا از کجاوه یادی 

گفتا : دوو  پژو  بنز  یا گلف نوک مدادی 

گفتم : بگو ز مشک.. آهوی دشت زنگی 

گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی 

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟ 

گفتا : که آنچه بوده گشته چلوکبابی 

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها 

گفتا : به حبس بودم از ته زدم آنها را 

گفتم : شما و زندان؟ حافظ ماروگرفتی ؟ 

گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی!


+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 05:59 ب.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او

پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او

گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او

نسیم رهگذر این بار هم نیاورده

به دست قاصدکی نامه یا نشانه ی او

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم 

کدام جاده مرا می برد به خانه ی او؟

در اشتیاق زیارت به خواب می بینم

کبوترانه نشستم بر آستانه ی او

منو دوبال شکسته، من و دودست نیاز

چگونه پر بکشم سمت آشیانه ی او؟

غروب ابری پاییز می چکد در من

پرم ز هق هق باران کجاست شانه ی او؟

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم

کدام جاده مرا می برد به خانه ی او؟

"رویا"


+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 10:39 ب.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

پرسیدم
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 
با كمی مكث جواب داد : 
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد ، زمان حال ات را بگذران 
و بدون ترس برای آینده آماده شو 
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم
آخر .... 
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : 
مهم این نیست که قشنگ باشی 
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی  
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن 

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد: 
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچرد 
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند 
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو 
مهم این است كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد : 
زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ، 
فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، 
زلال كه باشی ، آسمان در توست 


+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 08:38 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


سال 1391

اسمش را میگذاریم دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد وقت میگذارد برایم ، وقت میگذارم برایش 

نگرانش میشوم دلتنگش میشوم

وقتی درصحبت هایم ، به عنوان دوست یاد میشود مطمئن میشم که حقیقت است

هر چند کنار هم نباشیم هر چند صدای هم را هم نشنیده باشیم ، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هر کجا که باشد

پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم 

دوست عزیر عیدت مبارک



+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 01:56 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


هیج وقت زود قضاوت نکن

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ . ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. 
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ . ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ، ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. 
ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ . ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ . ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ . ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ . ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ 
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ . ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...


+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:57 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


تا ابد عاشقم

من از این فاصله ها دل گیرم

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد

من در الفبای زمان خسته این تقدیرم

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...........

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا ابد عاشقند..........



+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:54 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


در کودکی ....

پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از اه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

تادرون نیمکت جا می شدیم

ما پراز تصمیم کبری می شدیم

ریزعلی پیراهنش را می درید

کاش می شد باز کوچک میشدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم



+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:52 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


خدای مهربون و صبورم

خدای مهربون و صبورم
یك سال دیگه رو برام رقم زدی, هر چه بود گذشت...
خدای خوبم
بخاطر تمام لحظه هایی كه منتظرم بودی و نیومدم من رو ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه من رو دیدی و من ندیدمت من رو ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه برام خوب خواستی و من بد كردم من رو ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه امیدت رو ناامید كردم من رو ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم من رو ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه تنهام نگذاشتی و من خودم رو تنها دیدم, 
بخاطر تمام لحظه هایی كه به مهربون بودنت ، بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت شك كردم, من رو ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی كه اشكهم برای كسی جز تو بود....
بخاطر تمام لحظه هایی كه خواهش ها و التماسام برای كسی جز تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی كه لذتها و شادی هام برای كسی جز تو بود...
من رو ببخش..

یكسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم كه:
خیلی ها به دعوت دل ساده ی من,
اومدند..
نشستند...
خندیدند ...
اما خیلی زود
شكستند و گسستند و رفتند....

تنها تو بودی كه
بریدم و نبریدی...
شكستم و نشكستی
گسستم و نگسستی...

خدایا
دلم خیلی هواتو كرده...
امسال هم در دلم بنشین
و آنچه را كه شایسته خدایی توست, برایم بنویس...


+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:46 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


مطلب رمز دار : برای عزیزترینم - 1

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 ساعت 11:25 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


دیگـری این همه بیـداد به عاشـق نكنــد

دیگـری این همه بیـداد به عاشـق نكنــد

قصـــد آزردن یـاران مـوافـــق نـكنـــد


    مدتی شـد كــه در آزارم و می دانــی تو
        به كمنــد تـو گـرفتـارم و می دانــی تو
             از غم عشـق تــو بیمارم و می دانــی تو
                 داغ عشق تو به جـان دارم و می دانــی تو
                     خـون دل از مژه می بارم و می دانــی تو
                          از بـرای تـو چنیـن زارم و می دانــی تو


از زبــان تـو حـدیثــی نشنـودم هرگــز

از تــو شرمنــده یك حـرف نبـودم هرگــز


    مكـن آن نـو ع كـه آزرده شــوم از خویــت
         دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كویــت
                 گوشه ای گیــرم و من بعد نیایـم من سویــت
                      نكنـــم بــار دگــر یـاد قد دل جویــت
                           دیــده پـوشــم زتمـاشــای رخ نیكویــت
                                 سخنـی گویــم و شرمنـده شــوم از رویــت


بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خویــش

ورنه بسیار پشیمـان شوی از كـرده خویــش


    چند صبــح آیـم از خــاك درت شــام روم
         از سـر كـوی تو خـود كـام به نـاكـــام روم
               صـد دعــا گـویـم آزرده به دشنــام روم
                   از پی ات آیـم و بــا مـن نشــوی رام روم
                         دور دور از تـو من تیـره سرانجــام روم
                              نبود زهـره كه همـراه تـو یـك گــام روم


كس چرا این همه سنگین دل بد خـو باشــد
جان مـن ایـن روشی نیسـت كه نیكـو باشــد


از چه با من نشوی یـار چـه می پرهیــزی
    یـار شــو بـا من بیمـار چـه می پرهیـزی
         چیسـت مانــع زمـن زار چـه می پرهیــزی
              بگشــای لــعل شكـر بـار چـه می پرهیـزی
                  حرف زن ای بت خونخـوار چـه می پرهیــزی
                      نه حدیثــی كنـی اظهار چـه می پرهیـزی


كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن

کین بر ابرو زن و یك بار به ما حرف نـزن


درد مــن كشتــه شمشیــر بلا می دانـــد
    ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا می دانــد
         مسكنــم ساكــن صحــرای فنا می دانـــد
               همــه كس حـال من بی سر و پـا می دانــد
                    پاك بـازم همه كس طور مرا می دانـــد
                         عاشقـی همچـو من نیست خـدا می دانــد


چاره من كـن مگــزار كه بیچــاره شــوم

سـر خـود گیـرم از كـوی تـو آواره شــوم


از سر كـوی تو با دیـــده تر خواهم رفت
    چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
          تا نظر می كنی از پیش نظـــر خواهم رفت
               گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
                    نه كه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
                        نیسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت


چنــد در كـوی تو با خـاك برابـر باشـم

چنــد پامـال جفــای تـو ستمگــر باشــم


چند پیش تو به قدر از هـمه كمتــر باشـم
    از تو چند ای بـت بد كیـش مكـدر باشــم
         می روم می روم تا به سجود بت دیگر باشـم
              باز اگر سجـده كنـم پیش تو كافـر باشــم


خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــی

 طاقتـم نیسـت از ایـن بیـش تحمـل تا كـی


سبزه دامــن نسریــن تو را بنـده شــوم
     ابتــدای خــط مشكیـن تو را بنـده شــوم
         کین بر ابرو زن كیـن تو را بنـده شــوم
              گره بر ابروی پر چیـن تو را بنـده شــوم
                   حرف ناگفتــن تمكیـن تو را بنـده شــوم
                         طــرز مهجویــی آییـن تو را بنـده شــوم


بالله زكه این قاعــده اندوختــه ای

كیسـت استـاد تو این را زكـه آموختـه ای


این همه جور كه من از پـی هم می بینــم
    زود خـود را به سـر كـوی عـدم می بینــم
         دیگران راحت و من این همه غم می بینــم
               همه كـس خـــرم و من درد و الم می بینــم
                    لطــف بسیـار طمع دارم و كـم می بینــم
                         هستـــم آزرده بـسیـــار ستـم می بینــم


خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگیــر

حـــرف آزرده درشـتانه و خـرده مگیــر


آنچنـان باش كه من از تو شكایـت نكنــم
     از تو قطــع طمــع لطـف و عنایـت نكنــم
          پیــش مــردم زجفــای تو حكایـت نكنــم
                 همــه جـا قصـــه درد تـو روایـت نكنــم
                           دیگر این قصــه بـی حد و نهایـت نكنــم
                                    خویــش را شهـره هر شهـر و ولایـت نكنــم


خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهـل است
سوی تـو گوشـه چشمـی ز تو راهی سهـل اسـت



+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 06:36 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()


آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت
با همه پادشهی بنده تورانشاهم 

حافظ


+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 01:43 ق.ظ توسط فرهاد لیلازی|  نظرات()